معرفی بهترین رمان های هما پور اصفهانی

اگر به شدت به خواندن رمان اعتیاد دارید پس صد در صد.این نویسنده و روانشناس جوان و پر تلاش کشورمان را می شناسید ! کمتر رمان خوانی پیدا می شود که نام آثار این نویسنده.خوش قلم و امروزی را نخوانده و یا نشنیده باشد . معرفی بهترین رمان های هما پور اصفهانی

به همین منظور در این مطلب از روزگار برای.کسانی که.با این نویسنده جوان آشنایی ندارند ، به بیوگرافی هما پور اصفهانی و معرفی آثار او را پرداخته ایم .

بیوگرافی هما پور اصفهانی معرفی بهترین رمان های هما پور اصفهانی

معرفی بهترین رمان های هما پور اصفهانی

هما پور اصفهانی از رُمان نویسان با سابقه ی کشورمان است.که در دوازدهم اسفند ماه سال ۱۳۶۹ در شهر اصفهان متولد شده است . وی دارای مدرک کارشناسی ارشد روانشناسی می باشد .

خانم پور اصفهانی تقریباً از ۱۰ سالگی نوشتن را شروع کردند.اما هیچ گاه فکر نمی کردند که استعداد منحصربفردی در نوشتن داشته باشند .

خود ایشان در این زمینه می گویند :

فکر می کردم همه می توانند بنویسند ، اما رفته رفته متوجه شدم.که خیلی از افراد حتی از پس نوشتن یک انشای ساده هم بر نمی آیند .

اگر اهل مطالعه باشید ، شاید سایت نود و هشتیا را بشناسید ، سایتی که در آن به نقد.و بررسی انواع کتاب و رمان پرداخته می شود و حتی می توانید.در آن رمان های خوبی را برای دانلود پیدا کنید .

خانم پور اصفهانی از آشنا شدن با این سایت بعنوان یکی از اتفاق.های خوب زندگی اش یاد می کند و در این باره می گوید : سایت نود و هشتیا خیلی در پیشرفت بنده موثر بود . فضای حاکم بر این سایت سبب شد تا توانایی ها و ضعف هایم را به خوبی بشناسم .

جالب است بدانید که مشوق اصلی خانم رمان نویس ، برادر بزرگتر ایشان بودند . در کنار آن ، مادر و دوستانش نیز در.این زمینه به وی کمک زیادی کردند .

وقتی از ایشان در خصوص سطح کیفیت رمان هایش.سوال کردیم اینگونه پاسخ دادند : من به رمان هایم نمره ۱۷ می دهم و اینکه چون من اکثراً آرمان گرا فکر میکنم ، بیشتر رمان.هایم از واقعیت به دور هستند ، و خیلی کم پیش.می آید که در دنیای واقعی اتفاق بیفتند .

1 ) قرار نبود عرفی بهترین رمان های هما پور اصفهانی

معرفی بهترین رمان های هما پور اصفهانی

  • ژانر : عاشقانه , هیجانی , کل کلی
  • تعداد صفحه : 453
خلاصه :

داستان درمورد دختری به اسم ترساست که دو سال پشت کنکور.مونده الان منتظر جواب کنکوره ، مادر ترسا چند سال پیش فوت کرده ترسا با پدر و مادربزگش (عزیز جون) زندگی.میکنه ، خواهر بزرگش هم ازدواج کرده ، ترسا آرزو داره که بره کانادا

و اونجا ادامه.تحصیل بده ولی پدرش به دلیل تجربه ی تلخی که در رابطه با فرستادن آتوسا (خواهر ترسا) به خارج داشته.تحت هیچ شرایطی راضی نمیشه که ترسا رو بفرسته کانادا ، به همین خاطر همین.ترسا و دوستاش سعی دارند با همفکری هم راه حلی برای راضی کردن پدر.ترسا پیدا کنند که موفق هم میشند ولی برای عملی شدن این راه حل یه سری اتفاقاتی.میفته و شخصی وارد زندگی ترسا میشه که مسیر زندگیشو عوض میکنه …

قسمتی از رمان قرار نبود  :

صدای آهنگ آنشرلی بلند شد . سرم داشت منفجر می شد . دستم رو از زیر پتو بیرون آوردم
و روی عسلی کنار تخت کشیدم . صدا لحظه به لحظه داشت بلند تر می شد
و من لحظه به لحظه عصبی تر می شدم .
بالاخره دستم خورد به گوشیم .

چنگش زدم وکشیدمش زیر پتو . یکی از چشمامو به زور باز کردم و دکمه قطع صدا رو زدم .
صدا خفه شد . نمی دونم چرا آهنگی رو که اینقدر دوست داشتم گذاشته.بودم برای آلارم گوشیم
. دیگه داشتم از این آهنگ متنفر می شد . ساعت چند بود ؟ هفت صبح .
لعنتی ! خوابم می یومد دیشب تا صبح داشتم چت می کردم.و تازه دو سه ساعت بود که خوابیده بودم .
این چه قرار کوفتی بود که من با دوستام گذاشته بودم ؟ انگار مرض دارم …

2 ) تقاص 

معرفی بهترین رمان های هما پور اصفهانی

  • ژانر : عاشقانه
  • تعداد صفحات : 919 صفحه

خلاصه :

داستان سال ها پیش آغاز شد .
وقتی هنوز چشم به دنیا باز نکرده بودم حوادثی رخ داد.که تاثیرش را مستقیم روی زندگی من و تو گذاشت .
شاید هیچ کس تصورش را هم نمی کرد یک عشق آتشین.در گذشته باعث یک عشق آتشین دیگر در آینده شود .

اما به خاطر زهری که گذشتگان از عشق چشیدند.عشق ما نیز باید طعم زهر به خودش بگیرد .
باید تقاص پس بدهیم ، هم من هم تو ، تقاص گناهی که نکردیم و …

قسمتی از رمان تقاص : معرفی بهترین رمان های هما پور اصفهانی

با سر و صدایی که از بیرون می اومد به زور چشمامو باز کردم .
آفتاب از پنجره های بلند و سلطنتی اتاقم روی فرشای‬ ابریشمی پهن شده بود .
از تختخواب بزرگ یه نفر و نیمم پایین اومدم و حریری رو که مثل.پرده از بالای تخت آویزون‬ شده بود و دور تا دور تختم رو می گرفت مرتب کردم .

بیشتر بخوانید
معرفی رمان "مغازه‌ی خودکشی"

با دیدن تابلوی قشنگم که به دیوار بالای تخت بود لبخندی زدم‬ و سلام نظامی دادم .
کار هر روزم بود . قبل از خواب به تابلوم شب بخیر می گفتم.و صبح به صبح بهش سلام می کردم .‬
‫دمپایی های راحتیمو که شکل خرس.بودن پام کردم و شنل نازکی روی لباس خوابم پوشیدم .
چون اصلا حال لباس‬ عوض کردن نداشتم . جلوی آینه وایسادم و به خودم خیره شدم .

طبق روال بقیه روزا غر زدم :‬
‫- بازم یه روز دیگه. دوباره باید ول شم توی خونه .
حالم از تابستون به هم می خوره . کی می شه تموم بشه ؟
یه‬ مسافرت هم نمی ریم دلمون باز بشه. خدایا یه کاری کن …

3 ) ذهن خالی 

  • ژانر : عاشقانه
  • تعداد صفحات: 780 صفحه
خلاصه :

فراموشی آغاز داستان است. حادثه سبب فراموشی برای او شد تا قصه‌ی زندگیش شکل بگیرد . تقدیرش چنین بود که ذهن خالی از هر چیز شود تا.دست سرنوشت او را در مسیر تازه‌ای گذارد . داستانی که علاوه بر هیجان ، شما را شاد و لحظاتتان را سرشار از بوی آشنای محبت می‌سازد . ذهن خالی را بخوانید و از آن لذت ببرید .

4 ) استایل  

معرفی بهترین رمان های هما پور اصفهانی

  • ژانر : عاشقانه
  • تعداد صفحات : 720 صفحه
خلاصه :

روژین دختر سختی چشیده‌ای که با بدبختی برای خودش در ایران اسم و رسمی در حیطه طراحی لباس پیدا کرده…
ناگهان حس می کند کم آورده و برای مدتی نیاز به استراحت و تغییر آب و هوا دارد
پس تصمیم به رفتن پیش مادرش می گیرد که ساکن ترکیه.می باشد در این سفر به صورت تصادفی با گروهی مادلینگ که برای پیدا کردن اسم و رسم راهی ترکیه هستند.برخورد پیدا می کند و با مسئول گروه آشنایی اندکی پیدا می کند ، بعد از آن کم کم و به طور ناخواسته راهش به گروه باز می شود ….

قسمتی از رمان استایل : معرفی بهترین رمان های هما پور اصفهانی

راه افتادم سمت در ، نمی شنیدن صدای بوق دسته هر دو چمدون رو.محکم بین انگشتام فشار دادم و به سختی با
خودم بیزار بودم که هیچ وقت نمی تونستم در مورد یه ماجرا.اخالق دونستم کاری که می کنم درسته یا نه ! از این
دو دل بودم ! همیشه … در صد برم جلو ! همیشه شک داشتم.و همین شک گند می زد به همه چیز و صد یه دل باشم
دیگه ای باشه ! گوشی رو از جیب خارجی یه نفر نمی تونست کس.گوشی موبایلم داشت زنگ می خورد جز
بودم، حتی اگه نمی بود . عادت نداشتم جواب ندم ، حتی اگه بی حوصله بیرون کشیدم . خودش چمدون کوچیکتر جواب می دادم .

اما بشنوم ! تحت هر شرایطی صدای طرف.رو بشنوم ، حتی اگه می دونستم قراره چی خواستم
به حرف زدن ندارم و زود می رفت پی کارش . می فهمید عالقه ای لحن حرف زدنم طوری بود.که طرف خودش
آپارتمان نداشت و کل رو زدم ، آپارتمانم طبقه سوم بود ، هر.طبقه یه واحد بیشتر ایستادم و دکمه اش جلوی آسانسور
رو مسافرت بودن ، بابای پسره خر پول بود بیشتر وقتشون.چهار طبقه بود ، طبقه باالیی مال یه زوج جوون بود که
یه به حالشون حتی دغدغه اجاره خونه هم نداشتن . طبقه زیری هم مال داد … خوش و خرج زندگیشون رو می
اجاره این خونه رو با مهریه جدا.شده و دختر بود ، دختره دبستانی بود و مادرش چند سالی.بود که از پدرش مادر و …

قسمت دوم

متعلق به یه پیرمرد بود که تنها زندگی می کرد و هر وقت هر اول.هم ای که هر ماه می گرفت می داد . طبقه
کاری به کار پدر و تونستیم بهش سر می زدیم … بنده خدا همه.بچه هاش از ایران رفته بودن که می کدوممون
آسانسور رو باز کردم ، چمدون.ها رو یکی یکی کشیدم پیرشون نداشتن . با صدای الو الو از فکر خارج شدم ، در
: همکف رو فشار دادم و گفتم داخل اتاقک آسانسور ، دکمه
چی می گی رئیس ؟
: از طرز نفس کشیدنش فهمیدم عصبی شده … غرید
! چند بار بگم به من نگو رئیس دختره خیره سر
: لبخند تلخی زدم و گفتم
اول و آخرش رئیسی
داری می ری ؟
با اجازه تون
اجازه نمی دم برگرد
با پام روی زمین ضرب گرفتم و کالفه گفتم
دو ساله که مامانمو ندیدم

قسمت سوم

… اینقدر بخیل نباش لطفا
!گفتم بهش بگو اون بیاد … اصال خرج سفرش هم با من –
:دوباره کوبیدم روی دکمه آسانسور تا شاید زودتر بیاد و گفتم
… من دارم می رم فرودگاه واسه این حرفا خیلی دیره –
تو که چشم نداشتی هیچ کدومشون رو ببینی ! چی شده حاال دلتنگ شدی و دختر خوبه ؟ –
:اخم کرد و گفتم
خوام نفس بکشم ! می خوام راحت باشم بس کن امیر حسین ! من.دارم می رم … تا چند ماه آینده هم نیستم … می –
طراح دیگه پیدا کن . وقتی برگشتم اگه هنوز جایی برام بود بر می گردم.سر … توام برای این چند ماه که نیستم یه
!اگه نه که می رم دنبال یه کار دیگه کارم
: داد کشید

بیشتر بخوانید
برترین کتاب های روان شناسی دنیا
قسمت چهارم معرفی بهترین رمان های هما پور اصفهانی

!!! بس کن روژین ! یعنی تو نمی دونی من حرفم چیه ؟ –
! چرا می دونم ! ولی بهت گفتم نگهش دار برای خودت … بیشتر از این نمی خوام حرف بزنم –
… می شناسمت ! کاری بخوای بکنی می کنی اصرار.من.هم فایده ای نداره ! حداقل بذار بیام فرودگاه –
… نیازی نمی بینم … خداحافظ –
نگرانم بشه و بخواد بهم زنگ بزنه . وسط الو الو گفتناش قطع.کردم و بعد هم خاموش … دیگه کسی رو نداشتم که
قرار هم نبود از این احساسات آزاردهنده خالص بشم . نفسم رو فوت.خسته بودم ! چند سال بود که خسته بودم و
و رفتم توی توی موهای بورم کشیدم و.شالم رو روی سرم صاف کردم . چمدون ها رو کشیدم بیرون کردم ، دستی
گذاشته بودن … از کنار مبل ها رد شدم.و از در البی ساختمون … یه البی کوچیک که داخلش یه دست مبل راحتی اما !

قسمت پنجم

هوای همیشه آلوده تهران بهم دهن کجی می کرد … حسرت یه.نفس عمیق داشتم.چوبی ساختمون رفتم بیرون
منتظر بود و راننده مجله ای روی مثل همیشه.حسرت و عقده کردمو از کنارش گذشتم . تاکسی زرد رنگ جلوی در
بود … رفتم جلو ، ضربه ای به شیشه زدم و همین که سرش.رو فرمون قرار داده بود و گویا مشغول حل جدول
ازم گرفت و برد رو به چمدون ها اشاره کردم . سریع پیاده شد و بدون هیچ حرفی چمدون.بزرگتر دست اورد باال با
رو خوابوندم روی صندلی عقب . بعد هم در ترم سمت صندوق عقب . منم در عقب رو باز کردم و چمدون کوچیک
. نشستم . از عقب نشستن خوشم نمی یومد! تو هر ماشینی دوست.داشتم جلو بشینم رو بستم و در جلورو باز کردم و
:تنها عادتی بود که از سرم نیفتاد … راننده سوار شد و گفت
… کجا برم خانوم –
:سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و گفتم
… فرودگاه –

5 ) توسکا 

معرفی بهترین رمان های هما پور اصفهانی

 

  • ژانر : عاشقانه
  • تعداد صفحات : 220
خلاصه :

دختری از جنس همه دخترا … که ناخواسته وارد راهی می شه که.براش خیلی چیزا به وجود می یاره … شهرت … رقابت … ثروت … و چیزی که توی عقلش هم نمی گنجید هیچ وقت … عشق !!! عشقی از نوع ناب در روزگاری که نامش هم کیمیاست …

قسمتی از رمان توسکا :

به ساعتم نگاه کردم و غر زدم …

– اه … چهار ساعته اینجا علاف شدیم … طناز … خاک بر سرت اینا همه اش کلاهبرداریه بیا بریم یه کوفتی بکنیم تو این شیکمامون … مردم از گشنگی … از ساعت هشت صبح تا حالا اینجاییم … طناز نگاهی به صف انداخت و در حالی که با نیازمندیها خودشو باد می زد

گفت: – ده نفر بیشتر جلومون نیستن خره … یه ذره دیگه دندون سر کبدت بذار رفتیم تو … نگاهی عاقل اندر سفیهانه بهش کردم … موهای حنایی رنگ داشت با چشمای قهوه ای روشن … خوشگل بود و تو دل برو … با هم دوست بودیم ولی نه خیلی صمیمی … یه وقتایی که کارمون به هم گره می خورد یاد هم می افتادیم … یعنی آخر دوستی بودیما!!!

قسمت دوم :

ولی حقیقت این بود که من به خاطر صمیمت زیادم با بابام زیاد علاقه ای به دوست شدن با کسی نداشتم … بابام دنیام بود … مامانمو هم خیلی دوست داشتم ولی بابا یه چیز دیگه بود … طناز توی یکی از روزنامه ها یه خبری خونده بود و از دیروز منو دیوونه کرده بود …

یکی از کارگردانای بزرگ برای یکی از کاراش نیاز به یه چهره داره … چهره ای که شناخته شده نباشه … و آدرس اینجا رو داده بودن برای تست … اگه توی تست قبول می شدی تازه می رفتی کلاس بازیگری … هیچ وقت به بازیگر شدن فکر نکرده بودم … بابا این جور کارارو دوست نداشت … همیشه بهم می گفت:

– دخترم قانع باش و به زندگی عادیت رضایت بده … اون بالا بالاها هیچ خبری نیست … اگه یه آب باریکه رو بگیری و بری هیچ وقت ضربه نمی خوری … ولی شهرت و ثروت و مقام ممکنه به زمین بزندت و اونوقت روحت داغون می شه … اخلاقش این بود … اهل ریسک کردن نبود …

منم به خودش رفته بودم برای همینم فقط دنبال طناز راه افتاده بودم تا اون تستشو بده و ضایع بشه و با هم برگردیم … محال بود توی این جمعیت اون شانسی داشته باشه … همه دخترا یا فوق العاده خوشگل بودن یا با آرایشای غلیظ خودشون رو فوق العاده خوشگل نشون می دادن … طنازم سودای شهرت توی سرش افتاده بود که اومده بود وگرنه فکر نکنم استعداد چندانی داشته باشه …

بیشتر بخوانید
معرفی بهترین و پرفروش ترین رمان های ایرانی

6 ) افسونگر معرفی بهترین رمان های هما پور اصفهانی

معرفی بهترین رمان های هما پور اصفهانی

  • ژانر: عاشقانه
  • تعداد صفحات: ۵۵۵
خلاصه :

داستان رمان افسونگر درباره امیلی واتسون (افسون) است که برادرش او را خیلی اذیت.میکند و خیلی بد جنس است . روزی افسون با پسری به نام دنیل آشنا میشود و بعد از مدتی عاشق همدیگر میشوند . در ادامه افسون تصمیم میگیرد که با دنیل زندگی کند . افسون  به برادش چیزی نمی گوید اما تا اینکه.اتفاقاتی برای آن ها پیش می آید …
[چون فضای فرهنگی اروپاییها برای بیان کردن یه سری از مسائل بازتر است.در نتیجه نویسنده لوکیشن رمان رو اروپا و شهر لندن در نظر گرفته است . ولی با این وجود سعی شده است شخصیت ها و خلق و خوی آن ها شبیه به ایرانی ها باشد.که حتی در جایی از رمان لوکیشن عوض میشه و این تفاوت ها رو به وضوح.میشه مشاهده کرد .]

قسمتی از رمان افسونگر :

آب دهنم رو تند تند قورت می دادم تا بلکه این بغض لعنتی دست از.سر گلوی بیچاره ام برداره … من موندم چرا خسته نمی شه ! همینطور هر صبح تا شب و هر شب تا صبح توی گلوی.من جا خوش کرده ! می دونه من سرتق تر از این حرفام که بذارم بشکنه.ولی بازم از رو نمی ره … صدای داد بلند شد :

– امیلی … مُردی ؟
سریع خم شدم و در کابینت درب و داغون رو باز کردم … خدایا از این خونه متنفرم … همه جاش پر از سوسک و کثافته … هر چی هم می شورم انگار نه انگار! خدایا من از سوسک بدم می یاد! چرا نمی میرم؟ صدای فردریک اینبار بلند تر از قبل بلند شد :
– امیلی !!! بیام تو اون آشپزخونه هلاکت می کنم …

می دونستم راست می گه … در این مورد دروغ تو کارش نبود … سریع شیشه آبجو رو برداشتم درشو به سختی باز کردم و گذاشتم توی سینی … لیوان بزرگی هم که فکر کنم یک لیتری بود گذاشتم کنارش و از آشپزخونه چهار متری که تقریبا شبیه دخمه بود زدم بیرون … هال خونه هم.دوازده متر بیشتر نداشت … یه جورایی حس خفگی تو اون خراب شده بهم دست می داد . فردریک لم داده بود روی کاناپه رنگ و رو رفته و با چشمای خونبارش نگام می کرد … زیر لب زمزمه کردم :
– دائم الخمر بدبخت …

قسمت 2

دادش بلند شد :
– خراب آشغال … چی باز زیر لبت فارسی زر زدی ؟ هان ؟
از دادش پریدم بالا … اما بدون حرف شیشه و لیوان رو گذاشتم جلوش و خواستم عقب گرد کنم که سرم تیر کشید . دستم رو گذاشتم روی سرم و نالیدم :
– آی آی …
سرم رو تا نزدیک دهن بو گندوش عقب کشید و در گوشم غرید :
– صد بار بگم به زبون اون مامان هر جاییت حرف نزن ؟! هان ؟!
هان رو با داد گفت طوری که حس کردم پرده گوشم پاره شد … دستم رو گذاشته بودم بیخ موهام و از درد به خودم می پیچدم اما نه خواهش می کردم.ولم کنه نه گریه می کردم … همین بیشتر عصبیش می کرد.فشار دستشو بیشتر کرد و گفت :

– یه بار دیگه این سیم تلفن ها رو اینجوری ول کنی دورت از بیخ قیچیشون می کنم … فهمیدی ؟ فقط سرم رو به نشونه فهمیدن تکون دادم … خدایا ازش.متنفر بودم ، متنفر … از بعد از اون شب ، بیشتر از همیشه … موهامو ول کرد … دستش رو برد سمت شیشه اش و گفت :

– بتمرگ اینجا کارت دارم …
با ترس نشستم ، باز با هم تنها شده بودیم … مثل چی ازش می ترسیدم ! بعید نبود باز مست کنه و بزنه به سرش … نه خدا تو از تحمل من خبر داری ! می دونی که دیگه طاقت و توانشو ندارم ! … اون آشغال کثافت چرا نمی فهمه من محرمشم ؟!!! لیوانش رو لبالب پر از اون مایه زرد.رنگ کرد … روش پر از کف بود … لیوانش رو برداشت گرفت سمت من و با خنده چندش آوری گفت :

قسمت 3

– به سلامتی تو …
دوست داشتم عق بزنم … کاش می شد برم توی آشپزخونه … نمی خواستم کنارش بشینم … دستش سر خورد روی پام … حس کردم جریان برق از بدنم رد شد … فشار کمی به پام وارد کرد و یه نفس همه آب جوهاش رو سر کشید … وقتی تموم شد لیوانش رو کوبید روی میز و با پشت دست پشت لبش رو تمیز کرد … با چشمای خمار آبی رنگش زل زد تو چشمام و با لحن نفرت انگیزش گفت :
– امشب باهات خیلی کار دارم امیلی …
تنم لرزید … باز دوباره دندونام به هم خوردن و دوباره اون با دیدن.ترس ته چشمام با لذت قهقهه زد … اومدم از جام بلند بشم که فشار دستش رو روی پام بیشتر کرد … از درد نالیدم …
– آی …

منبع : www.theguardian.com

پاسخ دادن

دیدگاه خود را وارد کنید
لطفا نام خود را وارد کنید